تبلیغات
موسسه فرهنگی هنری اقالیم احساس
موسسه فرهنگی هنری اقالیم احساس
 

بسم الله الرحمن الرحیم

واژه

ماهنامه داخلی مؤسسه فرهنگی - هنری اقالیم احساس

(با همکاری دانش پژوهان)

زیر نظر شورای سردبیری

 

شماره اول

شماره پنجم

شماره ششم و هفتم

 


باده بـده ساقـیا! لیك ز خمّ غـدیر                            چنگ بزن مطربا! ولی به یاد امیر

تو نیز ای چرخ پیر! بیا ز بالا به زیر                           داد مسرت بده، ساغر عشرت بگیر

غدیر، چشمة همیشه جوشان عشق و ولاست؛ سرخیلِ روزهای خوب خدا كه از شب« قدر» نیز سبق برده است و سكّه سروری ایّام به نام او خورده است.

غدیر، آیینه است؛ آیینه تمام نمای حقِّ جلّی؛ در چهره امیرمؤمنین علی (ع).

غدیر، چهره گشایِ شاهد قرآنیِ« نبأ عظیم» به دست با كفایت «رسول كریم» است.

غدیر، روز عهد و میثاق است؛«عهدِ موعودِ» آسمانی و «میثاق مأخوذِ» زمینی.

غدیر، ریشه دارترین عید تاریخ در صحیفه رسالت انبیای سلف است كه نسل در نسل به ولایتِ اولیای خلف، راه برده است.

روز غدیر، روز پذیرش كردار شیعیان و پاك شدن اندوه دل های ایشان است.

روزی كه عصایِ معجزة«موسای كلیم» بر سحرِتنیدة « ساحرانِ تیره گلیم»، غالب آمد و آتش نمرود برابراهیم وَدود، سرد و سلامت شد.

روز خلافت «یوشع» از« موسی (ع)»، «شمعون» از« عیسی (ع)»،«آصف» از« سلیمان (ع)» و« علی (ع)»

از « محمد (ص)» است؛ كه علی(ع) خود، غایتِ خلقت همة اولیا و اوصیاست:

ای گل! نه همین معركة من به تو گرم است                هنگامة صد سوخته خرمن به تو گرم است

در غدیر، خطّ روشنِ رسالت نبوی به طُغرای ولایت علوی كمال یافت و اسلام، دین برگزیده خدا گردید:

« الیوم اكملت لكم دینكم واتممتُ علیكم نعمتی ورضیتُ لكم الاسلام دیناً »

غدیر، عید ولایتِ «مولایی» علی علیه السلام است؛ همان جان راستین ِ نبی (ص) كه حلقه بندگی ایشان بر دست و پای داشتن، نهالِ خرّم آزادی در دل كاشتن است:

زین سـبـب پیـغـمـبـر با اجـتـهـاد                      نام خـود وآنِ علی مـولا نـهـاد

گفت: هر كـو را مـنم مـولا و دوست                     ابـن عـمّ مـن علی مولای اوست

كـیـست مـولا؟ آن كـه آزادت كند                     بـنـد رقـیّـت ز پایـت بـر كند

چـون به آزادی نـبــوّت هادی است                      مـؤمنان را ز انـبـیا آزادی است

ای گـروه مـؤمـنان! شـادی كنـیـد                      همچو سرو و سوسن آزادی كنید

در غدیر، پژواك بلند ندای آسمانی « الیوم یئسَ الذین كفروا من دینكم » پشت شیاطین بدخواه را لرزانید و امید واهی كافران بداندیش را به یأس و حرمان نشانید.

امّتِ بی غدیر، شبِ بی چراغ است، و شبروی كه به « ماه»ی دل نبست، به صبحِ سعادتی نپیوست.

منكر غدیر، تشنة به آب رسیده است و از سراب سیراب شده!

شیعة غدیر، عطش نوشِ جام بلاست؛ كه دلداه آیین مرتضاست:

« كه عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشكل ها »

علی (ع)، همان عنبر بویِ« محمدی» موی و آفتاب رویِ «زهرایی» خوی است كه عالم و آدم، طفیل هستیِ عشق اویند:

تا بـاد صبـا بـوی تو را در چمن آرد                    برداشـته هر شـاخه گلی دست دعا را

آری! علی (ع) باب رحـمت الهی بر مدینة دانـش نبـوی است تا جان های تشـنة معنـویت را هـمواره ازكوثر«سلونی» خود سیراب سازد:

چـون تو بـابـی آن مـدیـنة علم را                     چـون شـعـاعـی آفـتــاب حـلم را

بـاز باش ای بـاب! بر جـویای باب                     تـا رسـد از تو قـشـور انـدر لُبـاب

بـاز بـاش ای بـاب رحـمت تا ابـد                    بـارگــاهِ مـا لـه كــفــواً احــد

یا علی (ع)!

عید تو و غدیر، مبارك باد.

  تقی متقی




طبقه بندی: سربانگ، 

سلام آسمان ابر رنگین کمان خیر مقدم

سلام  ای خزان  فروریز  باران  نم نم


نثار قدم های  سر سبزتان    مهر بانی

فدای صفایی  که آورده اید  عشق عالم

 

هنوزآن همه لطف زیبای دیرینه جاریست

که می بارد این رشته الماس های دمادم

 

چنان اشک در آرزوی رسیدن به دیدار

تو می ریزی  آرام آرام  از گونه هایم

 

چه رازشگفتیست این شوق درسینه هامان

که ما را چنین یار هم آفریدند و همدم

 

سراغاز زیبای  دلدادگی های  ما  بود

درخشیدن عشق  در چشم   حوا و آدم

 

و من  مثل آن روزهای  نخستین دیدار

تو را همچنان از صمیم دلم دوست دارم

 

ازآن روزدورازتوبودن چه سخت است دیگر

نباشی اگر بی تو بهتر که من هم نباشم

                                                مجتبی مهدوی

 




طبقه بندی: پرنیان خیال (شعر)، 
پلك بگشا لحظه ای بر عاشقان دیدن رویت

ای  بهاری خفته  زیر سایبان  طاق  ابرویت



 

دورم از خود آنچنان امشب كه باز از خود فراموشم

تا خیالت را بغل گیرم بگیرد بوی آغوش تو آغوشم



  

ور باشی هم خیالی از تو را همرا ه  خواهم داشت

چون نسیمی در حریم گیسوانت راه خواهم داشت



 
 

در تلا لوهای نور  از لابه لای  شاخه ها

مثل لبخند اناری  چیدنی تر می شوی

 



ای  خفته  یك بغل  ترانه  در  آغوشت

یك سینه  شعر  مانده  بر لب خاموشت








رفتی شب تیره ام را چون زلفت آشفته كردی

من می نشینم به پایت  باشد كه تا باز گردی
 

بیهوده نیست  این همه دلتنگ می شوی

جایی   دلی  شكسته  به  یاد تو  می تپد

       مجتبی مهدوی

 

 

 




طبقه بندی: پرنیان خیال (شعر)، 

ای آن كه می روی به خرابات شاه طوس

از سوی من تو بارگه اطهرش ببوس

گو ای كریم آل علی حاجتم بر آر

بر زخم های كهنه ی دل مرحمی گذار

قربان غربتت شوم ای رهبر غریب

بر من زیارت حرمت را تو كن نصیب

                                                           فهم الله عزتی



بیا ترانه بخوان آشناترین آواز !

در این کویر نفسگیرِ خالی از پرواز

صدا صدای سکوت است وشب شبی سرشار

چه لحظه های غریبی است با دلم دمساز

هزار مرتبه آتش گرفته ام، وقت است

که بازگردم ازاین ازدحام سوزو گداز

کجاست غمزۀ غارتگرت جوانۀ جان ؟!

کجاست عشوۀ آرامشت ، الهۀ ناز؟!

عجیب بوی خوشی دارد این کویر امشب

به یمن آمدن توست دشت ها دلباز

سکوت نیست سزای تو ای پرندۀ من!

بیا وشور صدارا پرنده ای کن باز

                                            تقی متقی



دست بر سرم می کشی

انگشت هایت موهایم را در می دهد

گونه ام تاول زده

پای گریز ندارم...

در هیبت عاشقی

به من لبخند زدی

درآغوشم گرفتی

در آغوش تو بیمار شدم

تنم زخم برداشت

و کودکانم یکی یکی جان دادند

یکی در ویرانه ی کابل

هم بازی مرگ بود

بی آنکه مورچه ها چهره ای برایش باقی گذاشته باشند

آن یکی را تفنگ به دستش دادی

تا قلب برادرش را نشانه بگیرد...

ودیگری

دانه های  گندمت را در زمین بکارد

تا کودکانم با پای چوبی قدم بزنند.

بوی دود می دهی

 در مغزت مسلسلی همواره شلیک می کند

بوسه هایت طعم خون دارد

واز نفس هایت صدای انفجار می شنوم

به دنبالم بیا...

پای گریز ندارم

در آغوشم بگیر...

کودکانم آرام بگیرند...

زهرا زاهدی




طبقه بندی: پرنیان خیال (شعر)، 

هیچی برام قشنگ تر از شب های پرستاره نیست

شب هایی که نشونی از ابرای پاره پاره نیست

شب هایی که فقط می خوام خیره بشم به آسمون

ستاره ها رو بشمرم تا دونۀ آخرشون

گاهی می پرسم از خودم کدوم ستارۀ منه ؟

شاید همونی که بهم همیشه چشمک می زنه

می خوام دوباره چشممو راهی کهکشون کنم

قشنگ ترین ستاره رو واسه خودم نشون کنم

ازباغ آسمون اگه نشه ستاره ای روچید

تو آسمون ِ دل می شه نقش ستاره رو کشید

راسته که دم دمای صبح میگن ستاره می شکنه؟!

پس چرا توی شعر من هنوز ستاره روشنه؟!

کاشکی دوباره آسمون غرق ستاره ها بشه !

شبم سپید و روشن از برق ستاره ها بشه!   

                                                                               نرگس علی مددی



درآن شب مهتابی دیدم رخ ماهت را

لب های فسون ریز و چشمان سیاهت را

ای سبزترین رؤیا ، ای ساده ترین زیبا

درلحظۀ دیدارت ،پایان شب یلدا

در خواب تو را دیدم ، ازهجر تو نالیدم

آن گاه لبانت را با دلهره بوسیدم

ای هستی زیبایی، ای شهره به زیبایی

محتاج توام امشب با این دل دریایی

مخمورو پریشانم، سرگشته وحیرانم

آواز محبت را،با یاد تو می خوانم

آه از غم هجرانت،یک عمراسیرم کرد

این بار گران امروز دلمرده وپیرم کرد

ابروی کمانت شد محراب دل ودینم

فرهاد زمانم من، ای خسرو شیرینم

                    جواد قربانی




طبقه بندی: پرنیان خیال (شعر)، 

همگی به صف روی سكوی اول ایستاده بودیم و جمعیت حاضر در سالن دست می زدند خانم خوش صدایی شروع به صحبت كرد و من از تمام صحبت هایش چند كلمه بیشتر نفهمیدم ؛ ام.بی.ای، منفیس و البته اسم خودم و هم تیمی هایم و حضار باز هم دست زدند. نگاهم فقط به یك نقطه خیره بود و از بین آن همه هیاهو فقط صدای بهم خوردن دو دست چروكیده ی سیاه را می شنیدم. دشتی سیاه و سپید می دیدم كه ناگهان ابری شد و چشمه ای از كنج آن جوشید، جویبار روان شد و راه خود را از تپه ها و دره ها باز كرد و آرام بر دشت بهاری و پرگل دامان مادرم چكید. انگار همین چند روز پیش بود. همین دیروز كه پسر سید قادر، همسایه مان دوچرخه خریده بود. تركش نشستم و هر صدایی كه می توانستم در آوردم تا یكی را به عنوان بوق انتخاب كردیم. پاهای دراز من كه روی زمین كشیده می شد باعث شد بخوریم زمین، درست كنار یك باشگاه ورزشی. مسابقه ای دوستانه بود و یك یار كم داشتند چند دقیقه بعد وسط سالن پا برهنه بالا و پایین می پریدم و این آغاز ماجرا بود. فردا مربی تیم آمد منزلمان و از من دعوت كرد كه وارد تیمشان بشوم؛ گفتم:

«باید از ننم اجازه بگیرم، هر چی باشه اون هم ننمه هم بووآم.»

بعد پیش مادرم رفتم و گفتم:

«اجازه می دی برم بسكتبال؟»

«بسكتبول دیگه چیه؟ كاره؟»

«نه، بازیه، تیم، مسابقه»

«خو فایده اش چیه؟»

«خو ورزشه دیگه، برا سلامتی میگن خوبه»

«تو چارستون بدنت سالمه، فقط زیادی دراز شدی، مخت عیب كرده، ننه ات بسكتبول لوده یا بووآت؟»

«نه، بووآم صیاد بوده، ده سال پیش رفته دریا و دیگه برنگشته، ننم ده ساله سیاه پوشیده و حلقه شو در نیاورده، فكر كرده مدالش میدن.»

«من نمی دونم، میخوای بری پی بازی گوشی برو ولی بدون من قرون ندارم خرجت كنم، یخ فروشی نباید تعطیل شه، آقا مدیرتم هر روز نفرسته پی ام.»

«رو چشمم ننه.»

روزی دو ساعت تمرین داشتیم. تو گرمای 50 درجه، كف سالن سیمان بود با یه رو كش پلاستیكی مسخره، روز اول پاهام تاول زد و یه هفته طول كشید تا خوب شد. دوباره رفتم سر تمرین، دوباره تاول زد. مادرم پرسید:

«تو كه گفتی هر روز تمرین داری، پس چرا هفته ای یه بار می ری؟»

در حالیكه ملافه رو روی پاهام می كشیدم جواب دادم:

«مربی مون گفته دوماهی كه گذشت یكی پیدا شد گفت كفش میدم، لباس میدم، ولی من نرفتم، گفتم فقط شاهین اهواز.»

6ماه طول كشید تا مربی مون تونست برام یه كفش ورزشی تهیه كنه، اگر یه جمبو جت اختصاصی بهم می دادن انقدر خوشحال نمی شدم. تا خونه یه نفس دویدم، مادرم با چشم های سرخ و لبخند یه جعبه ی كادو پیچ شده گذاشت جلوم. این اولین بار بود كه مادرم چیزی برام می خرید كه دورش كاغذ كادو داشت.  نفهمیدم چه جوری كاغذ رو پاره كردم؛ یه كفش ورزشی دیگه؟! خدای من، یعنی آدمی خوش شانس تر از من هم تو این دنیا وجود داره؟!

اولش فكر كردم یكیش رو بدم به رحیم دوستم، همون كه دكه ی یخ فروشی رو اداره می كرد تا من به تمریناتم برسم،‌ولی بعد پشیمون شدم، اگر یكی از اونها گم می شد یا پاره میشد یا ازم كف می رفتند. منصرف شدم، چند روز گذشت تا فهمیدم حلقه ی مادرم كه 15 سال تو انگشتش تكون نمی خورد، سر خورده و افتاده توی چاه، وقتی داشته توی خونه ی صدیق خانم رخت می شسته، آخه یه نرم كننده هایی تازه اومده تو بازار كه مخصوص پولدارهاست، وقتی با اونا رخت می شوری دستات انقدرنرم می شه كه ممكنه حلقه ات بیفته و تو اصلاً نفهمی.

نگاهم به نگاه مادر گره خورد؛ هنوز داشت با حرارت دست می زد. همه از سكو پایین رفته بودند. من نفهمیدم كی و كی مدال منو انداخت گردنم.

دم در سالن یه پسر سیاه دوید جلو و گفت:

«پلیـــز ساینچر!»

یه امضا بهش دادم. یاد اولین قرار دادم افتادم. كفش و لباس و حقوق. فقط یك سال بعد از اون روز 2 كفشی! شاهین اهواز و تیم ملی و المپیك، حالا هم منفیس و ام.بی.ای. تو دنیا پانصد میلیون نفر بسكتبال بازی می كنند و تو ام.بی.ای هزار نفر، یكیشم من.

مادرم قاطیه دختر، پسرای جوون شده بود و فریاد می زد:

«حامــد، حامــد، ساینچر!»

                                                        فرح صابری   




طبقه بندی: داستانک،  داستان، 
(تعداد کل صفحات:15)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

درباره مؤسسه

موسسه فرهنگی هنری اقالیم احساس درسال ۱۳۸۵ تأسیس شد. پس از مدتی انجمن ویرایش واژه توسط گروهی از نویسندگان و ویراستاران سابقه دار شکل گرفت که فعالیت های آن عبارت است از:
ویرایش، ارزیابی، ترجمه و تدوین کتاب، مقاله و پایان نامه؛ مستند سازی منطبق با استانداردها و قواعد علمی و پژوهشی؛ تبدیل گفتار، سخنرانی، مصاحبه و میزگرد به نوشتار
صندوق پستی:۳۷۱۳۷-۴۳۶۹۶
تلفن:۷۸۳۶۷۶۸-۰۲۵۱
همراه:۰۹۱۹۲۹۵۲۰۸۷-۰۹۳۶۴۳۱۰۲۵۱


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
نشریه واژه
پیوند ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ
/m/